![]() |
![]() |
|
| به یاری هروسپ توان |
|
.... به نامرداش!!!
نمیدونم چندتا نامرد تو دنیا هست فقط می دونم هرچندتا هستن خیلین،یکی از اونا پیش خودمه،ایستاده کنارم.اولا دوست داشتم بدونم نامردا چه شکلین؟چی می پوشن؟دستاشون خونیه؟حتما همیشه مسلحن؟!!با چی بهتر آدمارو می کشن؟اما نه انگار این بدبخت از منم بی دفاع تره،بی دفاع،بی سلاح،بی جنگ....باورم نمی شه الان یکی از اونا کنارمه،سخته،آره! این مردنامرد ریش داره،سیبیل داره،مهربونه!اخم می کنه.....!پیرهن سفید آستین کوتاه تنشه،من براش خریدم،وقتی می خنده دندوناش معلوم می شه،چال لبش گود می افته،دوست داشتنیه اما نامرده.این دختره که من باشم کنارشم،پیش همون نامرده که باورم نمیشه....سخته،آره!!!!اما من زیاد نمی خندم،حوصله ندارم،اعصابم بهم ریختس،همرو دوست دارم، حتی اونو.زیاد اخم می کنم،دوتا خط موازی رو پیشونیم،خیلی بهم گفت صاف و صوفش کنم اما من گوش نکردم...مانتوی آبی تنمه،اون برام خریده....میخندم دندونام معلوم نمی شه.داد می زنم زیاد ... گوشاشو می گیره.خیلی با هم فرق داریم .اون می گفت اما من دیرتر از اون فهمیدم.خیلی دیر،باید زودتر می فهمیدم ک خیلی با هم فرق داریم. تو دلم یواش گریه می کنم،کم آوردم،اما نمی ذارم این نامرد بفهمه .... می گم خدایا آخه چی رو داری ازم می گیری ؟من که چیزی ازم نمونده....بیا این قلب لجن مال شده و این نامرد که داره بوی لجن کاراش حالمو بهم می زنه هم بگیر.دیگه چی می خوای؟چی بهم دادی که حالا ازم می خوای بگیری؟حتما یه توده ی قلمبه از غم ها و یه دنیا عقده که جمع شده،حالش وخیمه،احتیاج به عمل داره.....باشه.......... نکنه دوباره می خوای بشی ستاره بری تو آسمونا که هیچ وقت دستم بهت نرسه...می خوای دروغ بگم؟می خوای .... می خوای بگم از این نامردو از این زندگی راضیم؟می خوای مهربونم کنی؟!!!!آره وقتی دروغ می گم دندونام معلوم می شه،بلند می خندم،داد نمی زنم،حوصله دارم....اما تو که نمی خوای دروغی مهربونم کنی؟پس گوش کن!داد نمی زنم،بهت می گم :من از این زندگی حالم بهم می خوره....آره!حالم بهم می خوره ه ه ه ه ه ه ه ه ه (نامردا هنوزم ادامه دارن.........) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 7 بعد از ظهر توسط یسنا |
|
|
سلام سد سیوند آماده آبگیری.دوستان زحمت می کشند و آن جا پر از آب می شود . خاطرات خیس تاریخی . باستان مرطوب من . گذشته ما کم کم گم می شوی زیر آب و زیر بازی کی بود کی بود من نبودم آقایان ......
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 10 بعد از ظهر توسط یسنا |
|
|
به سراغ من اگر می آیید.......... پشت هیچستانم........... امروز سالگرد رفتنشه ........ رفتن اونی که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردو حرفی از جنس زمان نشنید.................
........... چه کسی بود صدا زد سهرااااااااااااااااااااااااااااااااااااب ؟!!!!!!!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 31 فروردین1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط یسنا |
|
|
هراس من همه از مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از بهای آزادی بیشتر باشد
جنبش كمونيستى جهان در دل خود انسان هايى را پرورش داده است كه هر يك به سهم خود نقش سترگى را در پيشبرد امر انقلابات كارگرى و رهائى بخش خلق هاى ستم ديده ايفاء نموده اند. انسان هايى كه هر يك پرچمدار مبارزات قهرمانانه اى بودند كه با نظر و عمل شان سرمايه هاى جهانى را به چالش جدى كشانده اند كه بدون شك بعد از گذشت دهه ها از مرگ شان، ياد آنان همچنان زنده و پايدار و رعشه بر اندام استثمارگران و سودجويان مى اندازد. «ارنستو چه گوارا» از جمله آن انسان ها و كمونيست هاى بزرگى بود كه توانست با مبارزه ى خويش عليه ى سرمايه داران جهانخوار، تأثير بسزائى بر روى همه ى آزاديخواهان و جويندگان راه رهائى توده ها بر جاى بگذارد و بهمين اعتبار نام و آوازه ى وى در ميان ميليون ها انسان در كره ى زمين بيادگار مانده است. «چه گوارا» در يك خانواده ى متوسط شديداً متمايل به چپ تولد يافت. از همان دوران نوجوانى به مطالعه ى آثار ماركسيستى روى آورد و بدين طريق به ريشه ى نابسامانى ها و نابرابرهاى موجود در جامعه پى برد. پزشكى كه علاقمند بود تا دوران زندگى خود را در كنار زحمت كشان و مبارزه عليه ى نظام هاى گنديده ى حاكم سپرى نمايد. بدين سان در عنفوان جوانى به جنبش ۲۶ ژوئيه ى تحت رهبرى فيدل كاسترو پيوست و در سال ۱۹۵۶ بهمراه تعداد ديگرى از جنگجويان كوبائى كه براى رهائى كارگران و زحمت كشان به قصد برپائى جنگ انقلابى از مكزيك راهى كوه هاى “سيرا ماسترا”ى كوبا گرديدند، شد. با اين اوصاف «چه گوارا»ى قهرمان، پا به پاى ديگر جنگجويان و در سنگر انقلابيون كوبا توانست طى ۳ سال نبرد سخت و بى امان، حكومت وابسته ى باتيستا را از تاج و تخت اش بزير كشد و حاكميت كارگران و زحمت كشان را در پهنه ى از جهان برقرار نمايد. انقلاب بعد از ۳ سال نبرد بى وفقه در كوبا و در سال ۱۹۵۹ به ثمر نشست و توده هاى ستم ديده توانستند، طعم آزادى و رهائى از ستم ِسرمايه داران جهانخوار را بچشند. انقلاب در كوبا به سرانجام رسيد؛ امّا «چه گوارا» كار خود را پايان يافته تلقى ننموده و عليرغم داشتن پست هاى متفاوت و كليدى در كوبا، رخت سفر بست تا به كمك ديگر محرومان بشتابد و عاقبت در سال ۱۹۶۵ در چارچوب و تعهد به وظايف انترناسيوناليستى اش طى نامه اى به فيدل كاسترو نوشت كه: “ساير ملل جهان به كوشش هاى ناچيز من نيازمندند. من مى توانم كارهايى را كه تو به دليل گرفتارى در كوبا قادر به انجام شان نيستى، انجام دهم. من از تمام مسئوليت هايم در كوبا صرف نظر مى كنم و مى روم، امّا شما را هرگز از ياد نمى برم. حتى اگر آخرين ساعت عمر من زير آسمان كشور ديگرى پيش آيد، آخرين افكار من در مورد مردم كوبا و بخصوص تو است”. بدين سان وى در آغاز به كنگو رفت و از آنجا راهى بوليوى گرديد و جنگ چريكى ديگرى را عليه ى جنايتكاران سازمان داد، تا اينكه بالاخره در تاريخ ۸اكتبر ۱۹۶۷، «چه گوارا» ى قهرمان در نبردى نابرابر اسير دشمن گرديده و به رگبار بسته مى شود و جان خود را از دست مى دهد.دشمنان تلاش بى شمارى را انجام داده اند تا مرگ و جسد وى را از اذهان عمومى پنهان نگه دارند. از اعلان مرگ وى در هراس بودند و جسد بى جان «چه گوارا» را به پايه هاى هليكوپتر بسته و در نزديكى پيست فرودگاه “والد گراند” دفن نموده تا به باور خويش مانع ى گرامى داشت و تجمعات توده اى گردند؛ امّا غافل از آنكه توده هاى ستم ديده و محرومان، هرگز اپثارگرى هاى فرزندان شان را از ياد نبرده و همواره خاطره و راهشان را پاس مى دارند.براستى،اين سئوال مطرح مى باشد كه چرا اين انسان آزاده، رزمنده و انقلابى توانست در دل ميليون ها كارگر و زحمت كش جاى باز كند و سر مشق ميليون ها جوان كمونيست و انقلابى در سرتاسر دنيا گردد؟بى گمان انطباق تئورى و پراتيك، تعهد عميق به آرمان هاى والاى كارگران و زحمت كشان، كينه ى طبقاتى به استثمارگران و پاى بندى به وظايف انترناسيوناليستى مى تواند پاسخ صحيح به سئوال فوق باشد. در بستر چنين تعهد و وفادارى عملى به منافع ى كارگران و زحمت كشان مى باشد كه «چه گوارا» در ميان انسان هاى آزاديخواه و مترقى از جايگاه ويژه اى برخوردار مى گردد؛ بى دليل نيست كه ميليون جوان و كمونيست، نام و راه او را گرامى مى دارند و با صدايى رسا فرياد بر مى آورند كه چه گواراى قهرمان هرگز نمرده و در ميان ماست و همواره زنده است
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط یسنا |
|
|
عموی من زنجیرباف بود. او همه زمستان برف ها را به هم بافت و سرما را به سرما، گره زد و یخ را به یخ دوخت. و هی درختان را به زنجیر کشید و پرنده ها را به بند و آدم ها را اسیر کرد. جهان را غل و زنجیر و بند و طناب او گرفت. ما گفتیم: ای عموی زنجیرباف! زنجیرهایت را پاره کن که زنجیر، سزاوار دیوان است، نه آدمیان که آزادی، سرود فرشتگان است و رهایی، آرزوی انسان.
او نمی شنید، زیرا گرفتار بندهای خود بود و هیچ زنجیربافی نیست که خود در زنجیر نباشد. فصلی گذشت و سرانجام او دانست تنها آنکه سرود رهایی دیگران را سرمی دهد، خود نیز طعم رهایی را خواهد چشید. پس زنجیرهای خود را پاره کرد و زنجیرهای دیگران را هم. و آنها را پشت کوه های دور انداخت. پرنده آزاد شد و درخت آزاد شد و بابا آمد، با صدای بابونه و باران با صدای جویبار و قناری. و با خود شکوفه آورد و لبخند. *** *** اولین سین سفره ما سیبی سرخ است که مادر آن را از شاخه های دورِ آفرینش چیده است، آن روز که از بهشت بیرون می آمد. ما آن را در سفره می گذاریم تا به یاد بیاوریم که جهان با سیبی سرخ شروع شد؛ همرنگ عشق. مادر سکه هایی را در ظرف می چیند، سکه هایی از عهد سلیمان را، سکه هایی که به نام خدا ضرب خورده است و می گوید: باشد که به یاد آوریم که تنها خدا پادشاه جهان است و تنها نام اوست که هرگز از سکه نمی افتد و تنها پیام آوران اویند که بر هستی حکومت می کنند و سکه آنان است که از ازل تا ابد، رونق بازار جهان است. مادر به جای سنبل و به جای سوسن، گیاه سیاووشان را بر سفره می گذارد، که از خون سیاوش روییده است. این سومین سین هفت سین ماست. تا به یادآوریم که باید پاک بود و دلیر و از آتش گذشت. و بدانیم که پاکان و عاشقان را پروای آتش نیست. مادر می گوید: ما عاشقی می کنیم و پاکی، آنقدر تا سوگ سیاووش را به شور سیاووش بدل کنیم. مادر، تنگ بلور را از آب جیحون پر می کند و ماهی، بی تاب می شود. زیرا که ماهیان بوی جوی مولیان را می شناسند. و ما دعا می کنیم که آن ماهی از جوی مولیان تا دریای بیکران، عشق را یکریز شنا کند. مادر می گوید: ما همه ماهیانیم بی تاب دریای دوست. مادر، پری از سیمرغ بر سفره می گذارد تا به یادمان بیاورد که سفری هست و سیمرغی و کوه قافی و ما همه مرغانیم در پی هدهد. باشد که پست و بلند این سفر را تاب بیاوریم که هر پرنده سزاوار سیمرغ است. مبادا که گنجشکی کنیم و زاغی و طاووسی، که سیمرغ ما را می طلبد. مادرم، شاخه ای سرو بر سفره می نشاند که نشان سربلندی است و می گوید: تعلق بار است، خموده و خمیده تان می کند. و بی تعلقی سرافرازی. و سرو این چنین است، بی تعلق و سرفراز و آزاد. باشد که در خاک جهان سرو آزاد باشیم. سین هفتم هفت سین مان، سرمه ای است از خاک وطن که مادر آن را توتیای چشمش کرده است. ما نیز آن را بر چشم می کشیم و از توتیای این خاک است که بینا می شویم و چشم مان روشن. *** مادر آب می آورد و آیینه و اوستا، و سپند را در آتشدان می ریزد و گرداگرد این سرزمین |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 6 بعد از ظهر توسط یسنا |
|
|
حالم اصلا خوب نیست
انگار یه کلاه گنده یه عمر گذاشته باشن سرت اونقدی که جلو چشماتو گرفته باشه اما تو نفهمیده باشی وقتی که دیدی همه دارن هرهر بهت می خندن تازه دست بکشی رو سرتبعد نفهمی باید به خریتت بخندی یا گریه کنی؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 4 بعد از ظهر توسط یسنا |
|
|
man hanuzam doaye musaro mikhunam migam khodaya mano shadman kon be sababe ayami ke mobtala sakhti va salhai ke badi ro didam ......
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 3 بعد از ظهر توسط یسنا |
|
|
دیگه هیشکی یسنا رو ندید
یسنا رفت گم شه تو بدیهایی که دید نوشته شده توسط ........... ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 6 آبان1385ساعت 1 بعد از ظهر توسط یسنا |
|
|
..........
زن : می بینی چه قدر آسون و سادس؟ مرد : هیچ وقت فکر نمی کردم این همه آسون و ساده باشه . زن : خب ، حالا باید تصمیم بگیری ، بریم اون ور یا نه ؟ مرد : بریم . زن : مطمئنی ؟ مرد : آره . زن : وقتی بچه بودی چه حیوونی رو از همه بیشتر دوست داشتی ؟ مرد : خرس های پاندا . زن : اسم شهری رو که دلت می خواست توش زندگی کنی بگو . مرد : فرانکفورت . اون جا یه باغ وحش خیلی قشنگ هست . زن : خب ، پس تو توی زندگی بعدیت می شی یه خرس پاندا . مرد : تو چی ؟ زن : من هم می آم فرانکفورت دیدنت . .......... داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد یکی از معروف ترین نمایشنامه های ماتئی وییسنسی یک * است که از سال نگارش آن (۱۹۹۸) بارها به زبان های مختلف ، در بسیاری از کشورهای جهان ـ فرانسه . انگلستان . آلمان . سوئد . رومانی . آمریکا . روسیه . چین و ... ـ اجرا شده است . این نمایشنامه برنده ی جایزه ی بزرگ اس. آ . س. د . GRAND PRIX SACD و جایزه ی (( بومارشه)) AVEC LE CONCOURS L'ASSOCIATION BEAUMARCHAIS برای برگردان به فارسی (سال ۲۰۰۱ م ) است. از نمایشنامه های دیگر ویسنی یک : دستنویس های قلابی نان در جیب تاتر تیکه شده یا مرد زباله ای اسب ها کنار پنجره آخرین گودو نامه ای به درخت ها و پرنده ها چه طور می توانم یک پرنده شوم ؟ پیکر زن ، یک میدان مبارزه در جنگ بوسنی ..... * ماتئی ویسنی یک MATEI VISNIEC متولد ۱۹۵۶ رومانی . از سال ۱۹۸۷ در فرانسه زندگی می کند . بین سال های ۱۹۷۷ تا ۱۹۸۷ چهل نمایشنامه یک رمان و سه کتاب شعر به زبان رومانیایی نوشت . اکثر این نوشته ها ، به جز شعرهایش در رومانی ممنوع شدند . او از سال ۱۹۸۸ نمایشنامه هایش را به زبان فرانسوی می نویسد و به عنوان یکی از بهترین نویسنده های فرانسوی زبان امروزی در دنیا شناخته شده است . داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد اولین نمایشنامه ی اواست که به زبان فارسی ترجمه شده است . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 18 مهر1385ساعت 2 بعد از ظهر توسط یسنا |
|
|
اگه فرصت داده بودی با تو رد می شدم از درد چشمای خیس ترانه گریه رو دوره نمی کرد
اگه فرصت داده بودی می رسیدم به رسیدن با تو عشق دیگه ای داشت طعم آوازو چشیدن اگه فرصت داده بودی سیب قصه مال ما بود مونده بودم اگه قلبت با ترانه پا به پا بود *** هنوزم عاشقتم نشون به اون نشون که شب ازنگاه من مث یه روز تازه روشنه هنوزم عاشقتم نشون به اون نشون که عشق مثل خورشید رو نوک قله ی آواز منه *** اگه فرصت داده بودی نحسی سیزده به در بود با تو شمع بودن من یه سر از ستاره سر بود اگه فرصت داده بودی این حصارو می شکستم بین موندن و نموندن با ترانه پل می بستم اگه فرصت داده بودی می نوشتم خنده ها رو پر می کردم با ترانه جای خالیه صدارو *** هنوزم عاشقتم نشون به اون نشون که شب ازنگاه من مث یه روز تازه روشنه هنوزم عاشقتم نشون به اون نشون که عشق مثل خورشید رو نوک قله ی آواز منه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 شهریور1385ساعت 3 بعد از ظهر توسط یسنا |
|
|
( حرفی ست به جای دوستت دارم )
... ۲ سال بی آنکه دیده باشمت چشم به راه نیامدن هایت بودم ... با تو جنگیدم ، گریستم ، خندیدم ، خوابیدم ، بی آنکه دیده باشمت ! حالا هم پشیمان نیستم از روزهایی که با روحی رفتند تا سالی شوند ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 شهریور1385ساعت 2 بعد از ظهر توسط یسنا |
|
|
تموم شد......... !
.. توی زندون می کنم جون ! من از پایان می ترسیدم اما ..... بدرود !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 مرداد1385ساعت 12 بعد از ظهر توسط یسنا |
|
|
من یسنااااااام .... زندم زنده ه ه ه ه ه ه منم نفس می کشم .... به خدا منم احساس دارم ...... چقدر روزو شبامو تو اتاقم با صدای سیاوش به هم بدوزم ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ........ من زندم م م م زنده ... می فهمی اقا ؟!!!!! من عروسک کوکیت نیستم .... می فهمی ی ی ی ی ی ی ی؟!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت 8 بعد از ظهر توسط یسنا |
|
|
ما بدهكاريم
به كساني كه صميمانه ز ما پرسيدند معذرت مي خواهم چندم مرداد است ؟ و نگفتيم چونكه مرداد گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت 1 بعد از ظهر توسط یسنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم ، فقط برای
اینست که خودم را به سایه ام معرفی کنم |
|
RSS
|